هوالابهي
اي پروردگار به آنچه سزاوار است موفق كن
اي آمرزگار به آنچه لايق است مويد فرما
اين دستها به دامن عفوت پيوسته
و اين دلها به محبتت مقيد و بسته
عنايت كن.موهبت بخش
ع ع
آخرين روز پاييز امسال
=
غمگين ترين روز پاييز امسال

.
.
.
نه ! گوشهايت را تيز نكن .
صدائي در كار نيست.
منتظر نباش.
كلامي در راه نيست.
يك دنيا حرف دارم اما خاموش مي مانم
از همهه الفاظ خسته ام
زبان ها دروغ ميگويند
زبان ها تهمت ميزنند
زبان ها توهين ميكنند
زبان ها چاپلوسي مي كنند
نميخواهم فرياد بزنم كه دروغ نگو ، توهين نكن ، چاپلوسي نكن،تهمت نزن
سرد و ساكت سكوت ميكنم
در مقابل دروغها ، تهمت ها ، توهين ها و... سكوت ميكنم و شايد گوش هايم را بگيرم ا
بي صدا مي مانم تا هم زباني بيابم
هم زباني كه يكرنگ باشد
هم زباني كه مهربان باشد
هم زباني كه از دروغ بيزار باشد
هم زباني كه با الفاظ بازي نكند
هم زباني كه زبانم را بفهمد
هم زباني كه براي دانستن حرفهايم گوشهايش را تيز نكند
اگر چنين نيستي ما نميتوانيم دوستان خوبي براي هم باشيم
لبخندي بزن و از كنارم رد شو
دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد.
وقتي تاييداتت را در زندگيم حس ميكنم
زبانم عاجز ازشكر گذاري و سراپاي وجودم غرق سپاس و خجلت ميشه
هر روز شكرت
روزي ده بار
روزي صدبار
روزي هزار بار
...
روزهاي حياتم كمتر از آن است كه بخواهم گوشه اي از موهبت هايت را سپاس گويم
اگر تك تك لحظاتم به شكرت سپري شود باز هم زمان كم خواهم آورد
پس چگونه است كه من از كنار اين لحظات ميگذرم ؟!
پس چگونه است که من هر روز شکرت میکنم؟
پس ساعات چی ؟ پس دقايق چي ؟! پس ثانيه ها چي؟!
مي بيني ؟ حتي موهبت هائي رو كه شناختم رو نميتونم شكر گويم چه برسه به...
مطمئنا نمیتوانم آن گونه که باید شکرت کنم و در هر لحظه سپاست گویم
تنها میتوانم به شکرانه موهبت هایت و به عشقت آن گونه زندگی کنم که رضای توست
میتوانم با غنیمت شمردن لحظات و ساختن روزهای ارزشمند باعث تعالی خودم و جامعه ام باشم
می توانم...
خدایا نه هر روز /نه هر ساعت/نه هر دقیقه بلکه هر لحظه و هر نفس هزاران بار شکرت![]()
"شیوا"

داشتم نظرات وبلاگ رو ميخوندم يكي از دوستان گفته بود شعر و متن هاي متفرقه نذارم و كمي از خودم بگم.همون لحظه تصميم گرفتم ديداري كه از غروب تا الان فكرمو مشغول كرده و احتمالا تاچند روز مشغول خواهد كرد بنويسم
*
وارد مغازه شديم و مشغول گشتن يك پالتوي مناسب ، خيلي گذري نگاهم روي آدم هائي كه اطرافمون بودند چرخيد و در نهايت فكرمون متمركز پالتوها شد.
_ببخشيد!اسم شما شيواست؟
هرچي تو اجزاي صورتش و حالات چهره ش دقت كردم چيز آشنائي پيدا نكردم
با تعجب گفتم : بله
گفت : شناختي؟
هرچي بيشتر دقت ميكردم مطمئن تر ميشدم كه آشنا نيست !
با تعجب و كمي خجالت از فراموشيم گفتم: نه
_ راهنمائي با هم ، هم كلاس بوديم
بي اختيار و بااطمينان گفتم : راحله توئي ؟
بعد از روبوسي دوباره نگاش كردم .
هيچيش آشنا نبود.قيافه ش كه هيچ نشوني از اون راحله قديم نداشت.مگه ميشه اجزاي صورت ادم در چند سال اينقدر تغيير كنه؟
حالتش هم شباهتي به اون راحله شيطون و هميشه خندون نداشت
يك غم پررنگ تو چشاش بود يك حس افسردگي تو چهره ش بود احساس كردم دلش ميخواد گريه كنه
كلي صحبت كرديم تا اينكه رسيديم به دانشگاه .
پرسيدم: راستي ، دانشگاه رفتي؟
_نه ازدواج كردم
_ ا ! مبارك باشه
_ديگه مبارك نيست
بعد چند لحظه مكث گفت : فوت كرده
يك لحظه احساس كردم دلم هري ريخت ، نمي دونستم با لبخندي كه تو اين چند دقيقه رو لبم بود چه كار كنم؟
هرگز نميتونم اون چشمهائي كه غم رو فرياد ميزدم توصيف كنم ...
هرگز نميتونم اين زن غمگين رو با دختر شاد 10 سال پيش مقايسه كنم
فقط گفتم : متاسفم،خدا بيامرزتش
صداش كردند ، معذرت خواهي كرد و رفت دنبال مشتري ها
پشت در اتاق پرو منتظر دوستم بود داشت با مشتري ها صحبت ميكرد نگام كرد و لبخند زد منم يك لبخند زدم و ديگه نگاش نكردم . با زبانش گفت كه چه اتفاقي افتاده و با نگاهش داشت ميگفت كه چي كشيده و داره ميكشه.
وقتي داشتيم خدافظي ميكردي گفت : اگه وقت كردي بازم بهم سر بزن و من گنگ و مبهوت گفتم : باشه حتما
و الان ميگم كاش شماره شو گرفته بودم تا باهاش در ارتباط باشم
ديگه به چه بهونه اي برم تو اون مغازه؟؟!!
كاش شماره شو ميگرفتم تا فقط با زبانش باهام صحبت كنه نه با چشمهايش فرياد بزنه ... شايد اونجوري برام راحت تر بود.
نميدونم باز برم پيشش يا نه ؟
حالا كه بعد 10 سال دوستي قديمي رو پيدا كردم رهايش كنم تا شايد هرگز دوباره نبينمش؟
حالا كه اون رفيق شاد دوران نوجوونيم ، غمگين و داغداره تنهاش بذارم؟
كاش شهامتشو پيدا كنم كه باز برم پيشش و ...
دقايقي با خيام
از منزل كفر تا به دين يك نفس است
و از عالم شك تا به يقين يك نفس است
اين يك نفس عزيز را خوش ميدار
كاز حاصل عمر ما همين يك نفس است
" رباعيات خيام"
مگه قطرات اشك چقدر وزن دارند كه بعضي ها با گريه كردن سبك
ميشن؟!
"شيوا"

صداي رعد و برق
باران بي امان
گودال هاي پر آب
به مبارزه باران مي روم
با چتري سياه
جدالي نا برابر
سياهي چتر چه پرغرور به قطرات در هم شكسته باران مي نگرد
هميشه پليدي ها و مخالفان در آغاز غالب بوده اند
و زير لب زمزمه ها رو مي شنويم : براي مغلوب كردن بايد جنگيد با پاكي ها ، با زيبائي ها
اما كاش كمي به پايان چترها بينديشيم :
باران بي امان و شديد سرانجام از مرز چتر ميگذرد
و شايد هم نگذرد !
اما سرانجام چتر بسته ميشه و به گوشه اي گذاشته ميشه
هيچ شاعري در تمجيد چترها شعري نخواهد سرود
هيچ چتري نعمت خداوند رو برامون تداعي نمي كند
هيچ منظره اي با چتر زيبا نميشود
هيچ عاشقي هوس قدم زدن زير چتر را نمي كند
اما باران چه غالب باشد چه مغلوب زيبا و دوست داشتني ست
باران هم درد دلهاي گريان است
باران سوژه شعر عاشقان است
باران یادآور خدا است
باران نوازش گر گونه درختان است
از همه مهم ترباران مهربان است
من امروز با چتر سياه به مبارزه اش رفتم
اما الان صداي زمزمه اش را پشت پنجره ميشنوم
برايم از طراوت ميگويد ، از غنچه ها ميگويد
برايم از فرداها ميگويد
برايم از عشق مي گويد
چه مهربان و با سخاوت .
نمي دانم چرا
اما با تمام وجودم دلم ميخواد
به حياط برم
چشم هايم را ببندم و صورتم رو به آسمان كنم
واقعا دلم ميخواد
در اين لحظه قطرات باران رو روي صورت حس كنم و لبخند بزنم
مي خواهم جزئي از طبيعت باشم
مي خواهم وجودم رو به قطرات باران بسپارم
نميخواهم از سرما دستها رو به هم بچسبانم
مي خواهم قطرات باران را در آغوش بگيرم
بعد از آشتي با باران مي خواهم قدم بزنم زير باران بدون چتر
شايد اون موقع دستهايم رو تو جيبهايم بكنم
و آرام قدم بزنم و به سمفوني باران گوش بدم
آرزوي كوچك اما الان محال !
"شیوا"
۱/۹/۸۸
12:48



