تبليغاتX
مسافر ديار رويا

مسافر ديار رويا

دل بـه رويــاهـا بـسـپـار

دوستان عزيز

من ديگه زياد نميام بلاگفا

يك جورايي اينجا نيمه تعطيله

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 11:37  توسط شيوا  | 

لبخند

غم دنیا نخواهد یافت پایان
خوشا در بر رخ شادی گشایان

خوشا دل های خوش، جان های خرسند
خوشا نیروی هستی زای لبخند

خوشا لبخند شادی آفرینان
که شادی روید از لبخند اینان

نمی دانم - دریغا - چیست شادی
که می گویی به گیتی نیست شادی

نه شادی از هوا بارد چو باران
که جامی پر کنی از جویباران

نه شادی را به دکان می فروشند
که سیل مشتری بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پیر خردمند
وزین خوشتر نباشد در جهان پند

اگر خونین دلی از جور ایام
«لب خندان» بیاور چون لب جام

به پیش اهل دل گنجی ست شادی
که دستاورد بی رنجی ست شادی

به آن کس می دهد این گنج گوهر
که پیش آرد دلی لبخند پرور

به آن کس می رسد زین گنج بسیار
که باشد شادمانی را سزوار

نه از این جفت و از آن طاق یابی
که شادی را به استحقاق یابی

جهان در، برِ رخ انسان نبندد
به روی هر که خندان است خندد

چو گل هر جا که لبخند آفرینی
به هر سو رو کنی لبخند بینی

چه اشکت همنفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه می ربایند

گذشت لحظه را آسان نگیری
چو پایان یافت پایان می پذیری

مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت «تبسم» کن، تبسم

"فریدون مشیری"

پ

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:27  توسط شيوا  | 

پایان شعرم

چیزی به آخر شعرم نمانده

نذر کردم

تا پایانش اگر بیایی

تمام کلاغ ها را

به سلامت خانه شان برسانم

"بهنام مقدسی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 14:0  توسط شيوا  | 

صدای نفس هایت

نمی دانم کجای این دنیا نفس می کشی

اما صدای نفس هایت را در رویاهایم می شنوم...


"شیوا"

24 / 1 / 90


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 0:5  توسط شيوا  | 

زنده بودن

می خواهم برای تمام آن زندگانی که اکنون در من نهفته است

سرشار از زنده بودن باشم

و برای شناخت هر لحظه اش

تا سرحد امکان بکوشم .

 

جبران خلیل جبران

"در یادداشتهای ماری هاسکل"

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 14:31  توسط شيوا  | 

حس بد

خیلی حس بدیه وقتی متوجه بشی برای کسی که بهترین دوستت بود خیلی بی ارزش تر از اونی هستی که فکرشو می کردی . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 20:55  توسط شيوا  | 

آتش غم

 

خدایا امشب با "آتش غم" ، زیادی "دلگرم"م کردی

کمی "باران رحمت" بفرست ، بذار "دلم خنک شه"

3/1/89

"شیوا"

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 2:19  توسط شيوا  | 

خدا حرف نمي زند اما هميشه صدايش را در همه وجودت مي تواني حس کني

 

استادى از شاگردانش پرسيد:

 

چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟

آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد:

هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد.

آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

 

سپس استاد پرسيد:

هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است.

فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

 

استاد ادامه داد:

هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش

اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که  خدا حرف نمي زند اما هميشه صدايش را در همه وجودت مي تواني حس کني اينجا بين انسان و خدا هيچ فاصله اي نيست مي تواني در اوج همه شلوغي ها بدون اينکه لب به سخن باز کني با او حرف بزني.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 1:58  توسط شيوا  | 

استقامتش را هم می ستایم

این چندوقته خبر بازداشت خیلی از آشنایان و دوستان رو شنیدم

اما انگار هنوز برام عادی نشد

خبر بازداشت آقای "هوشنگ فناییان" مثل یک پتک خورد توی سرم

مردی که محبت خالصانه و نیت پاک و روحیه خدمتش همیشه برام قابل ستایش بود

و امروز استقامتش را نیز می ستایم

مردی که از دوران کودکی تا امروز همیشه با لب هایی خندان و شاد دیدمش

و اکنون نیز در هنگامه مناجات با نگاهی خندان بهم لبخند می زند

و مطمئنم امسال هنگام سال تحویل اولین چیزی که به ذهنم میاید لب های خندانش است ...

۲۵ / ۱۲ / ۸۹

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 23:34  توسط شيوا  | 

تعصب

دوستان عزیز چند روزیه که یک نفر به نام من برای چند نفر از دوستانم کامنت می ذاره و تو وبلاگ من هم پرت و پلاهایی می نویسه ... به همین خاطر نظرات وبلاگم رو تاییدی کردم .

این مطلب رو به دو دلیل نوشتم اولین و مهم ترین دلیلش این بود که به دوستانم اطلاع رسانی کنم که دچار سوءتفاهم نشند ... هرچند دوستان خوب و حقیقی من اونقدر به روحیات و افکار و طرز بیان من آشنایی دارند که دچار سوءتفاهم نشند

دومین دلیل هم اینکه دلم می خواد اون فرد یک حقیقتی رو بدونه و اون هم اینکه اگه با این کارهاش قصد ناراحت کردن و عصبانیت و مشغول کردن فکرم رو داره کاملا در اشتباهه ... چون نظایر این قضیه از بی اهمیت ترین مسائل زندگیمه ... مثل رد شدن یک رهگذر که تو خیابون از کنارت رد میشه ... تنها چیزی که کمی فکرم رو مشغول میکنه اینه که "هنوز هم انسان هایی که تعصب چشم هایشان را کور کرده و ادب و عفت کلام و شخصیت و شعورشون رو فدای آن تعصب می کنند وجود دارند "

من همیشه برای چنین انسان هایی دعا می کنم و امیدوارم روزی در جهانی دور از تعصب و بغض زندگی کنیم و بتوانیم در صلح و آرامش و با عشق در کنار انسان هایی با عقاید ، ادیان و افکار مختلف زندگی کنیم...

"شیوا"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 0:7  توسط شيوا  |