دوستان عزيز
من ديگه زياد نميام بلاگفا
يك جورايي اينجا نيمه تعطيله
دل بـه رويــاهـا بـسـپـار
دوستان عزيز
من ديگه زياد نميام بلاگفا
يك جورايي اينجا نيمه تعطيله
"فریدون مشیری"
پ
نمی دانم کجای این دنیا نفس می کشی
اما صدای نفس هایت را در رویاهایم می شنوم...
"شیوا"
24 / 1 / 90
می خواهم برای تمام آن زندگانی که اکنون در من نهفته است
سرشار از زنده بودن باشم
و برای شناخت هر لحظه اش
تا سرحد امکان بکوشم .
جبران خلیل جبران
"در یادداشتهای ماری هاسکل"
خدایا امشب با "آتش غم" ، زیادی "دلگرم"م کردی
کمی "باران رحمت" بفرست ، بذار "دلم خنک شه"
3/1/89
"شیوا"
|
استادى از شاگردانش پرسيد:
چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟
آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد:
هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد.
آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد:
هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟
آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟
چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است.
فاصله قلبهاشان بسيار کم است.
استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باش
اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمي زند اما هميشه صدايش را در همه وجودت مي تواني حس کني اينجا بين انسان و خدا هيچ فاصله اي نيست مي تواني در اوج همه شلوغي ها بدون اينکه لب به سخن باز کني با او حرف بزني.
این چندوقته خبر بازداشت خیلی از آشنایان و دوستان رو شنیدم
اما انگار هنوز برام عادی نشد
خبر بازداشت آقای "هوشنگ فناییان" مثل یک پتک خورد توی سرم
مردی که محبت خالصانه و نیت پاک و روحیه خدمتش همیشه برام قابل ستایش بود
و امروز استقامتش را نیز می ستایم
مردی که از دوران کودکی تا امروز همیشه با لب هایی خندان و شاد دیدمش
و اکنون نیز در هنگامه مناجات با نگاهی خندان بهم لبخند می زند
و مطمئنم امسال هنگام سال تحویل اولین چیزی که به ذهنم میاید لب های خندانش است ...
۲۵ / ۱۲ / ۸۹
دوستان عزیز چند روزیه که یک نفر به نام من برای چند نفر از دوستانم کامنت می ذاره و تو وبلاگ من هم پرت و پلاهایی می نویسه ... به همین خاطر نظرات وبلاگم رو تاییدی کردم .
این مطلب رو به دو دلیل نوشتم اولین و مهم ترین دلیلش این بود که به دوستانم اطلاع رسانی کنم که دچار سوءتفاهم نشند ... هرچند دوستان خوب و حقیقی من اونقدر به روحیات و افکار و طرز بیان من آشنایی دارند که دچار سوءتفاهم نشند
دومین دلیل هم اینکه دلم می خواد اون فرد یک حقیقتی رو بدونه و اون هم اینکه اگه با این کارهاش قصد ناراحت کردن و عصبانیت و مشغول کردن فکرم رو داره کاملا در اشتباهه ... چون نظایر این قضیه از بی اهمیت ترین مسائل زندگیمه ... مثل رد شدن یک رهگذر که تو خیابون از کنارت رد میشه ... تنها چیزی که کمی فکرم رو مشغول میکنه اینه که "هنوز هم انسان هایی که تعصب چشم هایشان را کور کرده و ادب و عفت کلام و شخصیت و شعورشون رو فدای آن تعصب می کنند وجود دارند "
من همیشه برای چنین انسان هایی دعا می کنم و امیدوارم روزی در جهانی دور از تعصب و بغض زندگی کنیم و بتوانیم در صلح و آرامش و با عشق در کنار انسان هایی با عقاید ، ادیان و افکار مختلف زندگی کنیم...
"شیوا"